قلموی احساس
هنر و ادبیات
قالب وبلاگ

چرا هروقت من و تو قرار است نامزدکنیم و به دلیلی این موضوع بهم
میخورد همه میگویند :حتما دختره مشکلی داشته

چرا تو هرکار بخواهی میکنی چون پسری
اما من هرکار بخواهم بکنم هزار ویک بزرگتر داردم

چرا تو اگر بعد از ازدواج خطا کنی می توانی بپوشانی اش اما من سنگسار میشوم؟

چرا تمام زحمات نه ماهه بارداری و بزرگ کردن فرزندم با من است اما حتی در انتخاب اسم کوچکش سلیقه تو ارجحیت دارد

چرا من این همه درس میخوانم اما برای سر کار رفتن نیاز به اجازه تو دارم

چرا حتی اجازه ندارم حتی اگر تو نباشی قیم فرزندم باشم.

چرا من بایدتمام دستوراتی که خدا گفته انجام بدهم،تمکین کنم ،بدون اجازه توازخانه بیرو ن  نروم.و رضایت تو را در هر حال جلب کنم اما حتی اگر مهریه ای معقول داشته باشم تو از دادن ان که تنها حق طبیعی من است طفره می روی؟

ایا واقعا من وتو حقوق یکسانی  داریم...؟

[ ۱۳٩۱/۳/۳ ] [ ٥:۱۸ ‎ب.ظ ] [ ملیحه ] [ نظرات () ]

 

روزگار بدی برای زنهاست ...
ریشو می بینی، می ترسی ...
لباس روی شلوار می بینی، می ترسی ...
ژیگول می بینی، می ترسی ...
ماشین مدل بالا از کنارت رد می شه تو خیابون، می ترسی ...
ماشین قراضه رد می شه، می ترسی ...
موتوری با اون نگاه کثیفش از کنارت ویراژ می ده، می ترسی ...

کنار خیابون یه پیرمرد نشسته تو سایه درخت و با همون عینک ته استکانیش
نگاهت می کنه اگه باد بزنه و مانتوت کمی بره کنار، می ترسی ...
کنار خیابون یه دسته مرد وایستادن و مثل گرگ نیگات می کنن، می ترسی ...
سوار تاکسی و کرایه ایی هم بخوای بشی،حتی اگه جلو هم بخوای بشینی که راحتتر باشی، می ترسی ...
مانتوی روشن بپوشی بیای تو خیابون از نگاه مردا که دنبال رد لباس
زیرمانتوت هستن، می ترسی ...
عینک آفتابی می زنی میای تو خیابون از نگاههایی که دنبال چشمهای اون زیرهستن، می ترسی ...
با دوستات می ری بیرون تو کافی شاپ که باید دود سیگار بخوری اگرهم بری پارک، از مردهای بیکار پارک، می ترسی ...

از پدری که دست پسر کوچکش رو گرفته و از کنارت رد می شه و تیکه ایی بارت
می کنه و به پسرش نگاه می کنه و می خنده، از هر دوشون، می ترسی ...
از
مردی با ظاهر معمولی که کنار خیابون به ظاهر داره با موبایلش صحبت میکنه
اما هربار که زنی از کنارش رد می شه حرفهای زشت و کریهی می زنه و تو خیالش
با همه ( که فرقی نمی کنه زنی چادری باشه، کسی باشه با لباس های کار یا
دختری دیگر) عقده های جنسیش رو خالی می کنه ... که نه فقط از نگاه که حتی
از متلک ها و حرفهای کریهی که باید بشنوی و فقط رد بشی و فرار کنی از این
آدمها، می ترسی ...
از نگاه آدمها تو پمپ بنزین، ترافیک، گشت ارشاد و و و و می ترسی ...

از آدمهایی که ظاهری عادی دارن اما کلی عقده های روانی و جنسی توشون جمع
شده و حتی با شخصیت ترینشون هم تو موقعیتش قرار بگیرن این عقده ها رو می
خوان تسکین بدن و دست به وحشیانه ترین اعمال بزنن، می ترسی ...
که آوازه غیرت و ناموس پرستیشون دنیا را کر کرده است اما چند نفره به یک زن بیگناه حمله می کنن، می ترسی ...
گاهی حتی از برادر و شوهر و دوست پسر و ... ها هم می ترسی ...
ترس ترس ترس ... کابوس های روزانه و شبانه آدمهایی شده که می خوان فقط کنار دیگران تو جامعه زندگی کنن ....!!!!!

پرستو مالکی
[ ۱۳٩۱/۱/٢٠ ] [ ٧:۱٠ ‎ب.ظ ] [ ملیحه ] [ نظرات () ]
همیشه ـهمـ قافیه بوده انـ ـد !

سـ ـ ـ ـیب و فـ ـ ـریب . .

هماننـــ ـد سیبے که ادمـ و حـــ ـوا را فریفت !

و حالا همهـ با همــ مے گوییم "سیـــــــــ ــب"

و دوربین هــ ـای عکاسے را فریب مے دهیمـ .

تا پنهـ ـان کنیم اندوهمان را پشتــ اینـ لبخنـــ ـد مصنوعــ ـے .

 

[ ۱۳٩۱/۱/٢٠ ] [ ٧:٠٤ ‎ب.ظ ] [ ملیحه ] [ نظرات () ]

 

فقط وجود پدرمه که باعث می شه باور کنم فرشته ها می تونن مرد هم باشن!!!

[ ۱۳٩۱/۱/۸ ] [ ٩:٥٧ ‎ب.ظ ] [ ملیحه ] [ نظرات () ]

کسی رو دوست داشته باش که قلبش اونقد بزرگ باشه که برای جاکردن خودت توقلبش مجبور نشی خودت روکوچیک کنی


 

 

کلاغه باخیال راحت دونه های دام رومیخوره،چون میدونست کسی توی قفسش کلاغ نگه نمیداره

 

 

 

 

[ ۱۳٩٠/۱٢/۱۱ ] [ ۸:٠٧ ‎ب.ظ ] [ ملیحه ] [ نظرات () ]

 

می خواهم با کسی رهسپار شوم که دوستش می دارم

نمی خواهم بهای این همراهی را با حساب و کتاب بسنجَم

یا در اندیشه خوب و بَدَش باشم.

نمی خواهم بدانم دوستم می دارد یا نه.

می خواهم بروم با آنکه دوستش می دارم.

 

 

 

[ ۱۳٩٠/۱۱/۳٠ ] [ ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ ] [ ملیحه ] [ نظرات () ]

 

نمیدانم شریک تخت خوابت کیست

...

اما هنوز،

شریک بی خوابی من تویی

 

 

 

 

[ ۱۳٩٠/۱۱/۳ ] [ ۱:٠۳ ‎ق.ظ ] [ ملیحه ] [ نظرات () ]

 

زنان...عاشق مردانی می شوند که قدرت نگاه مردانه شان

بتواند دنیای زنانه های آن هارا تسخیر کند!

زن معنی تمام نگاه ها را می داند

میداند...چه نگاهی برای دیدن قلبش است...!

چه نگاهی برای... کشف اندامش!

به قول ضرب المثل قدیمی

پنجره ی قلب زن چشمانش است

 

 

 

 

[ ۱۳٩٠/۱٠/۱٧ ] [ ٥:٤٦ ‎ب.ظ ] [ ملیحه ] [ نظرات () ]

 

پروانه ها را بگویید ، دست از خودسوزی بردارند !

 

این روزهـــا شمع ها هــم ، اشک ِتمساح میریزند ...!!

 

[ ۱۳٩٠/۱٠/۱٧ ] [ ٥:۳٩ ‎ب.ظ ] [ ملیحه ] [ نظرات () ]

 

از هبوط سقوط میکنم

از شب بی ستاره ی تختم

دزدکی از تو شعر میگویم

گوشه ی جزوهای بدبختم

 

 

[ ۱۳٩٠/۱٠/۱۱ ] [ ٦:٠۸ ‎ب.ظ ] [ ملیحه ] [ نظرات () ]

 

 

 

دیگر نمی گویم گشتم نبــــود نگرد نیست ! بگذار صادقانه بگویم گشتیم ! اتفاقابود ! فقط مال ما نبود ! شما بگردید ! لابد مال شماست.

[ ۱۳٩٠/٩/٢٩ ] [ ٩:٤۱ ‎ق.ظ ] [ ملیحه ] [ نظرات () ]

 

 

 

 

 

 

 

 

برای دیدن عکس ها در سایز و حالت واقعی ذخیرشون کنین :)

بعضی هاش قدیمیه ولی چون کمتر جایی بودن گذاشتمشون

نظر یادتون نره

 

 

[ ۱۳٩٠/٩/٢٥ ] [ ٢:٥٦ ‎ق.ظ ] [ ملیحه ] [ نظرات () ]

 

 

با خیلی زن‌ها می‌توان خوابید ولی تعداد کمی از زن‌ها هستند که می‌توان با آن‌ها بیدار مــانـد . . . !
[ ۱۳٩٠/٩/٢٥ ] [ ۱:٢٠ ‎ق.ظ ] [ ملیحه ] [ نظرات () ]

   

 

 

 

 

 

 

 

 برای دیدن عکس ها در اندازه ی حقیقی اون ها رو ذخیره کنین لبخند

 

[ ۱۳٩٠/۸/۱۸ ] [ ٢:٠٠ ‎ق.ظ ] [ ملیحه ] [ نظرات () ]

 


آن روز که یوسف هایت را نوبت به نوبت به


 بهایی تاخیر حتی به کلافی از نخ می فروختی

باید می دانستی که شهر پر از زلیخاهایی است


که آماده عاشق شدن هستند!!!!!!!!!!!!!!

 

[ ۱۳٩٠/۸/۱۸ ] [ ۱:٤٦ ‎ق.ظ ] [ ملیحه ] [ نظرات () ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

ملیحه ام. با طبعی ملیح ملیح. هروقت یه کاری می کنم یا حرفی می زنم دوستام میگن واقعا که ملیحی ! ! ! عشق اول و آخر زندگیم هنره. به خاطرش جلو عالم وآدم وایسادم. الآنم معتقدم تنها انتخاب کاملا صحیح زندگیم همین بوده. ساعت 2بعدازظهر بلندترین روز سال به دنیا اومدم.(70/4/1) الآنم دانشجوی طراحی فرشم. بعداز هنر به کتاب و یادگیری زبان های مختلف علاقه مندم.
آخرين مطالب
صفحات اختصاصی
امکانات وب







Powered by WebGozar